کاسه گری

لغت نامه دهخدا

کاسه گری. [ س َ / س ِ گ َ ] ( حامص مرکب ) عمل و شغل کاسه گر. ساختن کاسه و طبق. قداحه. ( منتهی الارب ).
- فوت کاسه گری؛ کنایه از وارد بودن به دقایق یک عمل. آگاهی از پیچ و خم یک کار و نکات باریکتر از موی آن داشتن.
|| سرودن و نواختن کاسه گر ( نوایی از موسیقی ):
یک دو دم بر سه قول کاسه گری
چارکاس مغانه بستانیم.خاقانی.حالت سرو چنانست که ذوقی دارد
نفس بلبل و آن دبدبه کاسه گری.نجیب جرفادقانی ( از جهانگیری ).|| ( اِ مرکب ) کارخانه کاسه وبشقاب و آوندهای چینی سازی. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با کاسه گری

💡 آنکه نبود هستیش جز یک پفه کاسه گری می شمارد چون حباب امروز خود را از سران

💡 می کند جام علاجش به پف کاسه گری هر سری کز خرد خام غباری دارد