لغت نامه دهخدا
کابن. [ ب ِ ] ( اِ ) بمعنی کابین. ( آنندراج ).
کابن. [ ب ِ ] ( اِ ) بمعنی کابین. ( آنندراج ).
( اسم ) مبلغی که بهنگام عقد نکاح بذم. مرد مقرر شود مهر: [ این جهان نو عروس را ماند رطل کابینش گیر و باده بیار ]. ( خسروی )
بمعنی کابین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواب خرگوش بداندیش تو خوش چندانست کابن سیرین قضا دم نزند از تاویل
💡 دور دور تست آمد گاه آن کابن یمین نگذراند عمر خود زین بیش در بوک و مگر
💡 هر زمان آرد محصل نسخه ئی کابن یمین مبلغی چندین ادا در وجه مولانا کند
💡 هر بدی کابن یمین را آید از جانان بسر گوید اصل شادی جان غم اندوز منست
💡 سلام من برسان پس بصورت تضمین بگوی کابن یمین گفت کای ستوده خصال
💡 سرگرم جنگ بود زخود، بود بی خبر کابن طفیل زد، به یمین وی از یسار