ژندگی
مترادفها
زندگی
متضادها
مرگ
لغت نامه دهخدا
ژندگی. [ ژَ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی ژند و ژنده. پارگی. کهنگی. ( غیاث ). رثاثت:
سیه گلیم خری ژنده جل و پشماکند
که ژندگیش نه درپی پذیرد و نه رفو.سوزنی.
فرهنگ عمید
۱. پارگی.
۲. کهنگی.
فرهنگ فارسی
حالت و چگونگی ژند و ژنده. پارگی. کهنگی.
جمله سازی با ژندگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 واعظ بس است زینت ما فقر و مسکنت چون گل طراز جامه درویش ژندگی است
💡 گفتی غرضت ز بندگی چیست بگو درویشی و کهنه ژندگی چیست بگو