لغت نامه دهخدا
چاره شناس. [ رَ / رِ ش ِ ] ( نف مرکب ) شناسنده چاره. علاج شناس. معالج. آنکه درمان و علاج دردی یا مرضی داند و شناسد:
چون شد آن چاره جوی چاره شناس
باز پس گشت با هزار سپاس.نظامی.
چاره شناس. [ رَ / رِ ش ِ ] ( نف مرکب ) شناسنده چاره. علاج شناس. معالج. آنکه درمان و علاج دردی یا مرضی داند و شناسد:
چون شد آن چاره جوی چاره شناس
باز پس گشت با هزار سپاس.نظامی.
۱. ویژگی آن که چاره و درمان دردی را بشناسد.
۲. ویژگی کسی که راه اصلاح امری را بداند.
شناسند. چاره. علاج شناس. معالج. آنکه درمان و علاج دردی یا مرضی داند و شناسد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو گل به جیب دگر کن که عشق چاره شناس نصیب سینه من مرهم و رفو کرده