لغت نامه دهخدا
پرملال. [ پ ُ م َ ] ( ص مرکب ) که بسیار بستوه آرد.
پرملال. [ پ ُ م َ ] ( ص مرکب ) که بسیار بستوه آرد.
آنچه باعث دل تنگی و رنج و اندوه بسیار شود.
( صفت ) که ملال و گرفتگی بسیار آرد که بسیار بستوه آرد.
💡 کاندرین خاکی رباط پرملال کم نشاط وندرین سفلی بساط کم ثبات پرخطر
💡 همواره ام دل از شب هجر است پرملال پیوسته ام تن از تب عشق است پر شرر
💡 دل زعنا پرملال شیشة ساعت مثال یک دم اگر خالی است ساعت دیگر پرست
💡 به یار شرح دل پرملال نتوان گفت نگفته بهتر، امر محال نتوان گفت
💡 این کتاب جزء کتابهای شاخص دهه ۴۰ و ۵۰ است. بزرگان ادبیات ایران همگی این کتاب را ستودند و به دلیل ممنوعیت چاپ مجدد، در اروپا داستاهای این کتاب به صورت زیراکسی پخش میشد؛ چرا که داستانهای دهکده پرملال نمودار درد و رنج روستاییانی بود که بر خلاف تبلیغات دولت، از عدم بهداشت، خرافات و فقر فرهنگی و بی چیزی در رنج بودند.