لغت نامه دهخدا
پای فشردن. [ ف َ / ف ِ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) پای فشاردن. پا فشاردن. پا فشردن.
پای فشردن. [ ف َ / ف ِ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) پای فشاردن. پا فشاردن. پا فشردن.
( مصدر ) پافشاری کردن ایستادگی کردن پایداری کردن پاییدن پای داشتن پای افشردن: ( پافشردی بردی ) ( حکمت ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شمع است مرا حجت این حرف که بی جرم سر می رود از پای فشردن به غریبی
💡 بیرون ز من دلشده و شمع جگر سوز سر باختن و پای فشردن که تواند