لغت نامه دهخدا
واجب ساختن. [ ج ِ ت َ ] ( مص مرکب ) لازم شمردن. واجب کردن: التزام نمودند ما را آنچه خداوند بر ایشان واجب ساخته از طاعت امام بواسطه بیعت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 312 ). و رجوع به واجب کردن شود.
واجب ساختن. [ ج ِ ت َ ] ( مص مرکب ) لازم شمردن. واجب کردن: التزام نمودند ما را آنچه خداوند بر ایشان واجب ساخته از طاعت امام بواسطه بیعت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 312 ). و رجوع به واجب کردن شود.
( مصدر ) لازم دانستن واجب شمردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چه واجب ساختن خود را وگرنه خانه رحمت گشاند ستند دردر وی قدم گرمی نهی فرما