هم نشینی

لغت نامه دهخدا

همنشینی. [ هََ ن ِ ] ( حامص مرکب ) هم نشینی. همنشین شدن. با کسی نشستن:
پای درکش ز همنشینی شان
دیده بردوز تا نبینی شان.سنائی.- همنشینی کردن؛ با کسی همنشین و دوست شدن. مجالسه. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

۱. قرین بودن، همراه بودن.
۲. مصاحبت، هم نشستی.

فرهنگستان زبان و ادب

{syntagmatic} [زبان شناسی] ← رابطۀ هم نشینی

جمله سازی با هم نشینی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وگفت هم نشینی با بدان کردن مردم را بد گمان کند در نیکان.

💡 شفیق چو این بشنید، بازگشت و آنچه داشت صدقه داد و هم نشینی زاهدان و عالمان پیشه کرد تا بمرد.

💡 من و صراحی من بعد ازین و نغمهٔ نی که هم نشینی صافی‌دلان صفا دارد

💡 نیمی به دوش یاری و نیمی به روی دوست با سرو هم نشینی و با لاله هم دمی

💡 تو هم نشینی و بنشانیم ببزم و، دلم خوش؛ کنی بخلعتی، اما ز کهنه جامه ی جامی

💡 چون (سحاب) از هم نشینی بدانش نیست باک پیش او بد گو اگر گوید بد ما باک نیست

ضمیمه یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز