ناموری

لغت نامه دهخدا

ناموری. [ نام ْ وَ ] ( حامص مرکب ) اشتهار. آوازه. شهرت داشتن. معروف و مشهور بودن. || نیکنامی. آبرو. عزت. ( ناظم الاطباء ). سرافرازی.

فرهنگ عمید

دارای نام بودن، نیک نامی، شهرت.

فرهنگ فارسی

۱ - دارای نام بودن.۲ - نام دادگی مسمی بودن.۳ - شهرت معروفیت.

جمله سازی با ناموری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خواجه اندر خور میر آمد و شکر ایزد را آنچنان ناموری را ز چنین نیست گزیر

💡 هر چه در روی زمین هست یکی ناموری که بدو شرع رسول قرشی گیرد نام

💡 دفتر ناموری کن ز هنر نامهٔ خویش که هنر نامهٔ تو مایهٔ هر نامورست

💡 لاجرم ناموری یافت بین عادت خوب به چنین عادت نادر نبود ناموری

💡 کامل ز گاه ناموری کی کشیده دست عاقل به راه بی خبری کی نهاده پا

قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز