لغت نامه دهخدا
ناخوشبوی. [ خوَش ْ / خُش ْ] ( ص مرکب ) بدبوی. کریه. عفن. گندیده. که بوی خوشی ندارد. که خوشبوی نیست. مقابل خوشبوی: و بباید دانست که ریم سپید هموار که ناخوشبوی نباشد دلیل آن باشد که طبیعت قوی است. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
ناخوشبوی. [ خوَش ْ / خُش ْ] ( ص مرکب ) بدبوی. کریه. عفن. گندیده. که بوی خوشی ندارد. که خوشبوی نیست. مقابل خوشبوی: و بباید دانست که ریم سپید هموار که ناخوشبوی نباشد دلیل آن باشد که طبیعت قوی است. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 می دمد بادهای ناخوشبوی معده بر سبلت وی از آروغ