لغت نامه دهخدا
قارظ عنزی. [ رِ ظِ ع َ ] ( اِخ ) مردی که به طلب قَرَظ رفت و بازنگشت و این مثل شد: نیایم تا قارظ عنزی بازنگردد. ( منتهی الارب ):
به هر تنی که می اندر شود غمش بشود
چنانکه باز نیاید چو قارظ عنزی.منوچهری.رجوع به قارظان شود.
قارظ عنزی. [ رِ ظِ ع َ ] ( اِخ ) مردی که به طلب قَرَظ رفت و بازنگشت و این مثل شد: نیایم تا قارظ عنزی بازنگردد. ( منتهی الارب ):
به هر تنی که می اندر شود غمش بشود
چنانکه باز نیاید چو قارظ عنزی.منوچهری.رجوع به قارظان شود.
رفت و بازنگشت و این مثل شد نیایم تا قارظ عنزی باز نگردد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنکه در هر راه بود از قارظ عنزی اضل در طریق فتنه شد امروز اهدی من قطا