لغت نامه دهخدا
غره گشتن. [ غ ِرْ / غ َرْ رَ / رِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) فریفته شدن. گول خوردن. مغرور شدن. غره گردیدن. غره شدن. غره بودن. رجوع به غره شود:
به زرق تو این بار غره نگردم
گر انجیل و تورات پیشم بخوانی.منوچهری.تا غره گشته ای به سخنهایی
کاینها خبر دهند همی ز آنها.ناصرخسرو.غره چرا گشته ای به کار زمانه
گر نه دماغت پر از فساد بخارست.ناصرخسرو.پیریت چو شیر نر همی غرد
تو گشته ای به زور کودکی غره !ناصرخسرو.هزاردستان در چمن باغ به آواز خوش خود غره گشته. ( مجالس سعدی مجلس اول ).