لب

لب

لب یکی از اعضای صورت در انسان و بسیاری از حیوانات است. این عضو از دو بخش تشکیل شده که هر دو نرم، برآمده و قابل حرکت هستند و نقش مهمی در فرآیند غذا خوردن ایفا می‌کنند. این عضو دارای اعصاب حسی هستند و در گفتار نیز نقش دارند. در شعر و ادبیات، کاربرد و اهمیت زیادی دارند و معمولاً در معانی عشق، محبت و بیان احساسات به کار می‌روند. در توصیف‌های روزمره، انواع لب نازک به عنوان قیطانی، بسیار کلفت به شتری، انواع جمع شده به سمت جلو به غنچه‌ای و لب‌های تقریباً کلفت که به سمت عقب هستند به لب برگشته شناخته می‌شوند.

لغت نامه دهخدا

لب. [ ل َ ]( اِ ) شفه. ( دهار ). لحمی که در مدخل دهان واقع است. قسمت خارجی دهان که دندانها را پوشاند. پرده پیش دهان که دندانها را پوشاند.نام هر یک از دو قسمت گوشتالو و سرخ که جلوی دندانها قرار گیرد و دوره دهان را تشکیل دهد.

فرهنگ معین

(لُ بّ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - خالص و برگزیده از هر چیزی. ۲ - مغز، مغز چیزی. ۳ - عقل. ج. الباب.
(لَ ) [ په. ] (اِ. ) ۱ - کنارة هر چیزی. ۲ - بخش بیرونی دهان.، ~ چشمه بردن و تشنه برگرداندن کنایه از: رند و هوشیار و سیاست مدار بودن.
( ~. ) سیلی، تپانچه، کاج.، تو ~ رفتن شرمسار شدن، خجل شدن.، ~تر کردن الف - سخن گفتن. ب - چیزی نوشیدن.، ~گزیدن تأسف خوردن.

فرهنگ عمید

۱. (زیست شناسی ) کنارۀ دهان از بالا و پایین که روی دندان ها را می پوشاند و جزء اندام سخن گویی است.
۲. کنارۀ چیزی.
۳. [مجاز] زبان یا دهان.
* لب برچیدن: (مصدر لازم ) لب ها را به هم فشردن در هنگام غم یا پیش از گریه کردن، به ویژه در اطفال.
* لب بستن: (مصدر لازم ) [مجاز] خاموشی گزیدن، سخن نگفتن.
* لب ترکردن: (مصدر لازم )
۱. ترکردن لب ها به آشامیدن جرعه ای آب یا شراب.
۲. [عامیانه، مجاز] کمترین سخن را بر زبان راندن، اشاره کردن.
* لب جویدن: (مصدر لازم )= * لب خاییدن
* لب خاییدن: (مصدر لازم ) [قدیمی] دندان گرفتن لب از شرم یا تٲسف.
* لب دوختن: (مصدر لازم ) [قدیمی، مجاز] خاموشی گزیدن، سخن نگفتن: مدتی می بایدش لب دوختن / از سخن تا او سخن آموختن (مولوی: ۱۰۱ ).
* لب فروبستن: (مصدر لازم )= * لب بستن
* لب گزیدن: (مصدر لازم )
۱. به دندان گرفتن لب.
۲. [مجاز] اظهار تٲسف، پشیمانی، یا تعجب: سوی من لب چه می گزی که مگوی / لب لعلی گزیده ام که مپرس (حافظ: ۵۴۶ ).

فرهنگ فارسی

کناره چیزی، کناره دهان ازبالاوپایین روی دندان، خالص برگزیده چیزی، مغزچیزی، عقل خالص ازشوائب
( اسم ) سیلی تپانچه کاج.
ابن هود بن لب ابن سلیمان الجذامی.
لب

جملاتی از کلمه لب

خال لب تو راهنمایی است بوسه را این عقده، طرفه عقده گشایی است بوسه را
همه شب چشم من و صبح گریبان تو بود طرفه شوری به سرم از لب خندان تو بود
می‌برد لعل لب او نشئه از موج شراب می‌کشد دامان زلفش از گریبان گلاب
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم