صبح خیزی

لغت نامه دهخدا

صبح خیزی. [ ص ُ] ( حامص مرکب ) سحرخیزی. زود بیدار شدن:
بختش بصبح خیزی تا کوفت کوس دولت
گلبانگ کوس او را دستان تازه بینی.خاقانی.صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم.حافظ.

فرهنگ فارسی

سحر خیزی پگاه برخاستن.

جمله سازی با صبح خیزی

ای کمر بسته کسب روزی را صبح خیزی دلیل فیروزیست
بختش به صبح خیزی تا کوفت کوس دولت گل‌بانگ کوس او را دستان تازه بینی
وانکه راهست هوا جامه پاک و حمام صبح خیزی چو نسیم سحرش باید کرد
صبح را خواند فروغ رخت اندر شب زلف صبح خیزی که سفیدی ز سیاهی دانست
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
سایکو
سایکو
ارین
ارین
هول
هول
فال امروز
فال امروز