زمجره
لغت نامه دهخدا
( زمجرة ) زمجرة. [ زَ ج َ رَ ] ( ع مص ) غریدن شیر. || ( اِ ) نی که می نوازند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج، زَماجِر، زَماجیر. ( اقرب الموارد ). || زن زانیه. ( منتهی الارب )( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || آواز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || آواز نی. || بانگ و فریاد بسیار. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || ساجور و چوب که بر گردن سگ بندند. || عمود آهن میان دو حلقه گردنبند آهنی. ج، زماجر، زماجیر. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
۱. بانگ و فریاد.
۲. غرش.
۳. (موسیقی ) نی، نی لبک.
۴. (اسم، صفت ) زن بدکار.
جمله سازی با زمجره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در زمجره شد چو مطربان، بلبل در زمزمه شد چو موبدان، قمری
💡 چو حاجیان ز می از شب سیاه پوشیده چو بندگان زمجره سپهر بسته کمر
💡 گر شاخ شجر باج نخواهد زمجره از چیست که آورده گرو عقد پرن را