لغت نامه دهخدا
عتب. [ ع َ ] ( ع مص ) خشم گرفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). خشم گرفتن بر کسی و انکار کردن چیزی را از قبل او. || ملامت کردن. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || بر سه پای رفتن ستور. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). بر سه پای رفتن شتر. ( اقرب الموارد ). || یک پای برداشته جستن مردم. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || پاسپر کردن آستانه را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ماعبت باب فلان؛ یعنی نسپردم آستانه او را. ( اقرب الموارد ). || ( اِمص ) ملامت. ( منتهی الارب ). سرزنش.
عتب. [ ع َ ت َ] ( ع ص، اِ ) کار کریه و ناخوش. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || سختی؛ یقال ما فی هذا الامر رتب ولا عتب؛ ای شدة. ( منتهی الارب ). || میان انگشت سبابه و وسطی یا میانه وسطی و بنصر. || چوبهای پهن که بر عود نهند تا تارهای عود را بدان دراز کشند. || درشتی زمین. || تباهی. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
عتب. [ ع ِ ] ( ع ص ) بسیار خشم گیرنده. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).