سقام

لغت نامه دهخدا

سقام. [ س َ ] ( ع اِ ) بیماری. ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ) ( اقرب الموارد ):
ز سعی و فضل تو داروی ومرهمم باید
که تن رهین سقام است و دل اسیر جراح.مسعودسعد.آن کلامت میرهاند از کلام
و آن سقامت میجهاند از سقام.مولوی.این طبیبان بدن دانشورند
بر سقام تو ز تو واقف ترند.مولوی.
سقام. [ س ِ ] ( ع ص، اِ ) بیماران. در این صورت جمع سقیم است. ( غیاث ) ( آنندراج ).

فرهنگ عمید

۱. بیمار شدن.
۲. بیماری، دردمندی.
= سقیم

فرهنگ فارسی

بیمارشدن، بیماری، مریض شدن
( صفت ) ۱ - بیمار مریض ناخوش. ۲ - نادرست ناصحیح جمع: سقام سقمائ.
بیماران در این صورت جمع سقیم است

جمله سازی با سقام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز سعی و فضل تو داروی و مرهمم باید که تن رهین سقام است و دل اسیر جراح

💡 این طبیبان بدن دانشورند بر سقام تو ز تو واقف ترند

💡 گفته بودیم از سقام آن کنیز وز طبیبان و قصور فهم نیز

💡 ز شهر توس کسی پرسشی نکرد ورا نه در زمان سقام و نه در اوان شفی

💡 پس وصال این فراق آن بود صحت این تن سقام جان بود

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز