لغت نامه دهخدا
زردگون. [ زَ ] ( ص مرکب ) زردرنگ. زردفام. ( فرهنگ فارسی معین ):
همیدون نداد ایچ کس پاسخش
به بد خیزد و زردگون شد رخش.دقیقی ( گنج بازیافته ص 45 ).
زردگون. [ زَ ] ( ص مرکب ) زردرنگ. زردفام. ( فرهنگ فارسی معین ):
همیدون نداد ایچ کس پاسخش
به بد خیزد و زردگون شد رخش.دقیقی ( گنج بازیافته ص 45 ).
زردرنگ، زردفام.
( صفت ) زرد رنگ زرد فام.
زرد رنگ زرد فام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شده سیمگون لب شده زردگون رخ شده نیلگون تن شده نیلگون بر
💡 گشته رخم لاله گون ز آذر مهرش همچو چمن زردگون شد از مه آذر
💡 سما چون زمین زردگون شد ز گرد زمین زیر پای یلان پر ز درد
💡 این سنگ ملون که گهر مینامند وآن آهن زردگون که زر میخوانند
💡 ترا بر سیمگون رخسار مشگ است از کله ریزان مرا بر زردگون رخسار سیل است از مژه سائل