لغت نامه دهخدا
لامش.[ م ِ ] ( اِخ ) نام دیهی به فرغانه. ( معجم البلدان ).
لامش.[ م ِ ] ( اِخ ) نام دیهی به فرغانه. ( معجم البلدان ).
نام دیهی بفرغانه
💡 داعی دولت که فهرست لامش حمدتست فضل او صورت نبندد از درت من کل باب
💡 طرّهٔ لامش شده دور از قصور مایل او گیسوی حور از قصور
💡 والیاس کالف بری ز لامش هم با نود و نه است نامش
💡 شاهد معنی چو ز لامش نهاد طره شبرنگ به روی چو سیم
💡 چون رهاند حقش ز نفس دغل کسر لامش شود به فتح بدل
💡 از دو لامش گرفته قوت و قوت از یکی ملک از آن دگر ملکوت