فرو گذاشت

لغت نامه دهخدا

فروگذاشت. [ف ُ گ ُ ] ( مص مرکب مرخم ) فروگذاشتن. فروگذار کردن.
- فروگذاشت کردن؛ نپرداختن به کاری و خودداری از انجام آن: فروگذاشت نمی کنم در باب او. ( تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین فروگذاشت نمی کند مصلحت خلافت را. ( تاریخ بیهقی ). رجوع به فروگذاشتن شود.
|| ( اصطلاح موسیقی ) فروداشت. مقابل برداشت. رجوع به فروداشت شود.

فرهنگ معین

( ~. گُ ) (مص مر. ) ۱ - غفلت، اهمال، کوتاهی. ۲ - عفو، گذشت.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - غفلت قصور سستی ۲ - عفو گذشت اغماض.

جمله سازی با فرو گذاشت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زان جا که نداشت هیچ سودم تو بهی زان دل که فرو گذاشت زودم تو بهی

💡 برقع فرو گذاشت به رویم خیال دوست تا رغم من نقاب گشاد از جمال باز

💡 معجز فرو گذاشت ز سر کان گل عذار لایق به روی مفلس ناشسته رو نبود

💡 ما را چو موی خویش پریشان فرو گذاشت وز روی لطف چشم عنایت به ما نکرد

💡 از جان که نداشت هیچ سودم، تو بهی در دل که فرو گذاشت زودم، تو بهی

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز