لغت نامه دهخدا
فرهختگی. [ ف َ هَِ ت َ ] ( حامص ) پروردگی. پرورش یافته بودن: هیچ کس را این فروتنی و فرهختگی و سلامت نفس و سماجت طبع نیست که شتر راست. ( مرزبان نامه ). رجوع به فرهختن و فرهخته شود.
فرهختگی. [ ف َ هَِ ت َ ] ( حامص ) پروردگی. پرورش یافته بودن: هیچ کس را این فروتنی و فرهختگی و سلامت نفس و سماجت طبع نیست که شتر راست. ( مرزبان نامه ). رجوع به فرهختن و فرهخته شود.
= فرهیختگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زمانی یکی بارهای ساخته ز فرهختگی سر برافراخته