لغت نامه دهخدا
فراخ دل. [ ف َ دِ ] ( ص مرکب ) پردل. بی باک. || شکم باره و پرخور: مردی بود از بنی خزاعه نام او سلیمان بن عمرو و کنیتش ابوعینان. مردی فراخ دل و خورنده. ( ترجمه تاریخ طبری ).
فراخ دل. [ ف َ دِ ] ( ص مرکب ) پردل. بی باک. || شکم باره و پرخور: مردی بود از بنی خزاعه نام او سلیمان بن عمرو و کنیتش ابوعینان. مردی فراخ دل و خورنده. ( ترجمه تاریخ طبری ).
= فراخ آستین: به جود تو که از او حرص تنگ حوصله شد / فراخ دل به مروت گشاده کف به عطا (مجیرالدین بیلقانی: ۱۸ ).
( صفت ) ۱ - پر دل بی باک ۲ - پر خور شکمباره.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاه فراخ دل بگه کینه حمله کرد بر خصم دهر چون سپر تنگ تنگ شد
💡 خراب کن ز می ام کاندر این جهان فراخ دل آمده زغم اندر فضای سینه به تنگ
💡 با او فراخ دل شو در بذل جان که نبود زآن ماه خانه روشن مرتنگ روز نان را
💡 بحر فراخ دل بیمنت خورد یمین و ابر گوهر فشان زیارت برد یسار
💡 و رسول (ص) شراک نعلین نو بکرد. آنگاه در نماز چشم وی بر آن افتاد، گفت، «آن کهنه باز آورید» و آن نو بیرون کرد. و چون چنین کرد معلوم شد که گسستگی دل را از مال هیچ علاجی نیست جز به جدا کردن از خود تا دست از مال فارغ نباشد دل فارغ نبود. و از این بود که درویش فراخ دل بود. چون مال بر وی جمع شد لذت جمع بشناسد و بخیل گردد. و هرچه نباشد دل از آن فارغ بود.
💡 به جود تو که ازو حرص تنگ حوصله شد فراخ دل به مروت گشاده کف به عطا