غمناکی

لغت نامه دهخدا

غمناکی. [ غ َ ] ( حامص مرکب ) غمگین بودن. غمناک و اندوهگین بودن:
شد درین خشت خانه خاکی
خشت نمناک شد ز غمناکی.نظامی.دید کین خیلخانه خاکی
نارد الا غبار غمناکی.نظامی.خاک زر شد هیأت خاکی نماند
غم فرح شد خار غمناکی نماند.مولوی.کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی
بیا که بی تو بجان آمدم ز غمناکی.حافظ. || ( ص نسبی ) منسوب به غمناک. شخص اندوهگین:
چون گریزانی ز ناله خاکیان
غم چه ریزی بر دل غمناکیان.مولوی ( مثنوی ).

فرهنگ عمید

غمناک بودن، حالت غمناک، اندوهناکی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به غمناک غمگین اندوهگین: چو گریزانی ز ناله خاکیان غم چه ریزی بر دل غمناکیان ? ( مثنوی )

جمله سازی با غمناکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شبی زینسان به غمناکی سیه پوش دول رانی به خاک افتاده بیهوش

💡 به محبوسی که عمرش رفت در بند به غمناکی که با غم گشت خرسند

💡 در همه شهر یکی خانه نبینم که در او سر به زانوی غم از دست تو غمناکی نیست

💡 اگر غمگین نباید بود از غمناکی یاران نباید داشت از ناشادی ما شادمانی هم

💡 چو قدسی بعد ازین دست من و دامان غمناکی دلم را بستر آسودگی، پهلو بسوزاند

خونکار یعنی چه؟
خونکار یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز