لغت نامه دهخدا
غرقه شده. [ غ َ ق َ / ق ِ ش ُدَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) غریق. در آب فرورفته. در آب مرده. در آب خفه شده. غارق. مغروق. غَرِق:
ای غرقه شده به آب طوفان
بنگر که به پیش تست زورق.ناصرخسرو.
غرقه شده. [ غ َ ق َ / ق ِ ش ُدَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) غریق. در آب فرورفته. در آب مرده. در آب خفه شده. غارق. مغروق. غَرِق:
ای غرقه شده به آب طوفان
بنگر که به پیش تست زورق.ناصرخسرو.
غریق در آب فرو رفته در آب مرده در آب خفه شده
💡 ای تو در دریای عز غرقه شده گرچه مذهب گونهگون فرقه شده
💡 ای غرقه شده به آب طوفان بنگر که به پیش توست زورق
💡 هر خسی غرقه شده تحصیل را لیک نه تحصیل را تفضیل را
💡 در موج سرشک و عرق تب جانم غرقه شده بد دوش همه شب جانم
💡 سوی شهر آمد بخون غرقه شده خلق گرداگرد او حلقه شده
💡 دهن خشک و غرقه شده تن در آب از آن رنج و تابیدن آفتاب