عقده گشا

لغت نامه دهخدا

عقده گشا. [ ع ُ دَ / دِ گ ُ ] ( نف مرکب ) عقده گشای. عقده گشاینده. آنکه یا آنچه گرهی را بگشاید. ( فرهنگ فارسی معین ). چیزی که بدان عقده گشاده شود، چون ناخن و نوک کارد و مانند آن. ( آنندراج ):
در عقده کار دل افتد ز روزگار
تا از ابروی تو عقده گشا میتوان گرفت.طالب آملی ( از آنندراج ).|| مشکل گشا. ( ناظم الاطباء ). آنکه مشکلی را حل کند. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( اِ مرکب ) در اصطلاح موسیقی،یکی از گوشه های دستگاه شور. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ عمید

۱. آن که یا آنچه گرهی را می گشاید، آن که مشکلی را حل می کند، گره گشا، مشکل گشا.
۲. (موسیقی ) گوشه ای در دستگاه شور.

جمله سازی با عقده گشا

💡 کمترین عقده سر در گم او آبله است در ره عشق که یک عقده گشا خار بود

💡 دیده عالمی از خواب، دم صبح گشود نفس صافدلان عقده گشا می باشد

💡 چون زلف هرکه را که فتد کار در گره با دست خشک عقده گشا همچو شانه‌ایم

💡 غنچه خسبان که به ظاهر گره کار خودند از برای دگران عقده گشا می باشند

💡 گره از خاطر اگر گریه کند باز چرا منت بیهده از عقده گشا بردارم؟

💡 در هر گره ابرو صد عقده گشا پنهان در هر نگه پنهان صد چشم سخن داری