صیدبند

لغت نامه دهخدا

صیدبند. [ ص َ / ص ِب َ ] ( نف مرکب ) صیاد. شکارگیر. شکارگر:
اگر درد سخن میداشت صائب صیدبند ما
ز گوهر چون صدف میکرد آب و دانه ما را.صائب ( از آنندراج ).شکاری نیستم کآرایش فتراک را شایم
بقیدمن چه سعی است آنکه دارد صیدبند من.وحشی ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

= شکارچی

فرهنگ فارسی

صیاد

جمله سازی با صیدبند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بود به قصد دلم زلف صیدبند ترا ز شانه ترکش تیری که در میان دارد

ملخ یعنی چه؟
ملخ یعنی چه؟
مرضیه یعنی چه؟
مرضیه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز