لغت نامه دهخدا
صبح تاب. [ ص ُ ] ( نف مرکب ) تابنده بصبح. || ( ن مف مرکب ) آنچه یا آنکه در معرض تابش آفتاب باشد بهنگام صبح:
روزن جانت چو بود صبح تاب
ذره بود عرش در آن آفتاب.نظامی.
صبح تاب. [ ص ُ ] ( نف مرکب ) تابنده بصبح. || ( ن مف مرکب ) آنچه یا آنکه در معرض تابش آفتاب باشد بهنگام صبح:
روزن جانت چو بود صبح تاب
ذره بود عرش در آن آفتاب.نظامی.
( صفت ) ۱ - آنکه یا آنچه در صبح تابد. ۲ - ( صفت ) آنکه یا آنچه به هنگام صبح در معرض تابش آفتاب باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا تو در گلشنی نمی آرد خنده صبح تاب خنده گل
💡 جوش حباب ما دم پیری فرو نشاند برد آخر از نظر نفس صبح تاب شمع
💡 باغ جان را صبوحی آب دهید و آن شفق رنگ صبح تاب دهید
💡 سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت به زلف تیره شب نور صبح تاب انداخت
💡 گویی برآمد گاه خواب، اندر دل شب آفتاب آن دم کز آه صبح تاب آتش زنم افلاک را