شاه چین

لغت نامه دهخدا

شاه چین. [ هَِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) پادشاه کشور چین. || ( اِخ ) در بیت ذیل از فردوسی مراد افراسیاب است. ( از یادداشت مؤلف ):
شد این لشکر از خواسته بی نیاز
که از لشکر شاه چین ماند باز.فردوسی.
شاه چین. ( نف مرکب ) که شاه چیند. که شاه برگزیند و انتخاب کند. || منتخب. || ( اِ مرکب ) منتخب از ثمار. ( یادداشت مؤلف ). چین اول از میوه و جز آن. بار اول که معظم میوه یا نیکوتر از آن چیده شود. چیدن برگزیده میوه درختی را.

فرهنگ فارسی

پادشاه کشور چین.

جمله سازی با شاه چین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو دستور بشنید این گفتگوی همان گه سوی شاه چین کرد روی

💡 چنین بود در وی که ای شاه چین فرستاده از شهر خلخ زمین

💡 بدو داد باز آن همه شاه چین بسی هدیه بخشید نیزش جز این

💡 ز کارش چو آگاه شد شاه چین یکی لشکر آورد بر تو به کین

💡 بینداخت بر شاه چین تیغ تیز گرفتش سر دست شاه از ستیز

💡 که چون برد خواهد سر شاه چین بریده بر شاه ایران زمین

مهوا یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز