لغت نامه دهخدا
زجرکشیده. [ زَ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) ستمدیده. آزار دیده. تحمل ظلم و یا سختی کرده. رجوع به زجر، زجر دادن، زجر کشیدن، زجرکش، شکنجه، و شکنجه دیدن شود.
زجرکشیده. [ زَ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) ستمدیده. آزار دیده. تحمل ظلم و یا سختی کرده. رجوع به زجر، زجر دادن، زجر کشیدن، زجرکش، شکنجه، و شکنجه دیدن شود.
ستم دیده آزار دیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در این نمایشنامه معمولاً دو تیپ حضور داشتند: یکی «حاجی» یا حاکم و دیگری سیاه که «مبارک» نام داشت و نوکر بود. در این نمایش سیاه سمبل مردم زجر کشیده و حاکم تجلی حکومت وقت محسوب میشد.