لغت نامه دهخدا
زبان زده. [ زَ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) گفتگوشده. مذاکره شده. ( ناظم الاطباء ). || مشهورشده. بر سر زبان افتاده:
شد همچو او زبان زده هر سخن سرای
ناسور کون خر سر خمخانه جوش کرد.سوزنی.
زبان زده. [ زَ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) گفتگوشده. مذاکره شده. ( ناظم الاطباء ). || مشهورشده. بر سر زبان افتاده:
شد همچو او زبان زده هر سخن سرای
ناسور کون خر سر خمخانه جوش کرد.سوزنی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام که دست در کمر زلف دلستان زده ام
💡 گفتم به جان غم تو بخواهم خرید گفت ای مفلس زبان زده بنگر زبان کیست