لغت نامه دهخدا
زایم. [ ی ِ ] ( اِخ ) زائم. رجوع به ابوثابت الزائم شود.
زایم. [ ی ِ ] ( اِخ ) زائم. رجوع به ابوثابت الزائم شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سر جملهٔ اعدادم، نه زایم و نه زادم هر جا که کنی یادم، در صدر شمار آیم
💡 ناقه را پای به گل از قطره دریا زایم باز دشمن برد از کوی توام چون یابم
💡 نَزادم تا کُنون دختر، وزین پس، اگر زایم تویی دامادِ من، بس.»
💡 نباشد عیب من گر دیر زایم چه غم گر دیر زایم شیر زایم
💡 از صدر تو باید که من آراسته زایم نشگفت ز خورشید و مه آراسته زایی