رایم

لغت نامه دهخدا

رایم. [ ی ِ ] ( ع ص، اِ ) رائم. شتر ماده مهربان بر بچه و پوست آکنده بکاه آن. ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ) ( از المنجد ) ( ناظم الاطباء ). || اشتر که بر بچه دیگری آموخته بود. ( مهذب الاسماء ).

فرهنگ فارسی

رائم. ماخوذ از تازی شتر ماده مهربان بر بچه و پوست آگنده بکاه آن یا اشتر که بر بچه دیگری آموخته بود.

جمله سازی با رایم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنان گرم کن عزمِ رایم به تو که خرّم‌دل آیم چو آیم به تو

💡 با شاهباز صعوه نگوید کس صاحبدلم نه رایم و نه خانم

💡 بشد تدبیر و عقل و رایم از دست چه تدبیر ای مسلمانان، چه تدبیر!

💡 بودم نهاده بر سر زانوی فکر سر رایم چو آفتاب، ضمیرم به سان صبح

💡 من چنین دانم کین قبه عالی بنیان من بر این رایم کین گنبد گیتی پرور

💡 چو رایم دراسد آمد علم زد اسد شیر علم شد تا که دم زد

لحظه یعنی چه؟
لحظه یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز