سردمهر
لغت نامه دهخدا
سردمهر. [ س َ م ِ ] ( ص مرکب ) بی محبت. بی رحم. ( آنندراج ) ( غیاث ):
نمودند کآن رومی خوبچهر
چه بد دید از آن زنگی سردمهر.نظامی.مظفر گشت خصم سردمهرش
علم بشکست ز آسیب سپهرش.میرخسرو ( از آنندراج ).ننالم چرا از سلوک سپهر
که گرمی ندیدم از این سردمهر.ملاطغرا ( از آنندراج ).
جمله سازی با سردمهر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 می کند گه در مزاج سردمهران کار زهر گاه زهر غصه را تریاق می گردد سخن
💡 ترسم مباد سنگ شود شیشهٔ دلم از بس ز سردمهری آن بیوفا گرفت
💡 ز سردمهری باد خزان نبازد رنگ گل همیشه بهار عذار زنده دلان
💡 به سردمهری باد خزان نباید و هست به فیضبخشی ابر بهار باید و نیست
💡 چنین که چرخ، سحرخیز سردمهری شد عجب که گرم شود تن به آفتاب مرا
💡 بس که دیدم سردمهری از نسیم نوبهار باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا