راز جوی

لغت نامه دهخدا

رازجوی. ( نف مرکب ) تفتیش کننده اسرار. ( ناظم الاطباء ). جوینده راز. طلب کننده سر. جویای نهانی ها:
شنید این سخن مردم رازجوی
که ضحاک را زو چه آمد بر اوی.فردوسی.برهمن چنین داد پاسخ بدوی
که ای پاکدل مهتر رازجوی.فردوسی.از آن رازجویان پنهان پژوه
یکی را بخود خواند هاتف ز کوه.نظامی.

فرهنگ فارسی

تفتیش کنند. اسرار. جویند. راز. طلب کنند. سر جویای نهانی ها.

جمله سازی با راز جوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کوفئی را گفت مرد راز جوی مذهب تو چیست با من باز گوی

💡 سایلی گفت ای برنگ راز جوی این چه جای تست آخر بازگوی

💡 همین است مقصودش ای راز جوی که گر مرد راهی دلی باز جوی

💡 همچو تو در پرده ایشان راز جوی سرّ خود با این کسان دیگر مگوی

💡 چون تو میدانی که هستم راز جوی سر گنج خویش با من باز گوی

💡 سائلی گفت ای بزرگ راز جوی این چه جای تست آخر بازگوی

شکوه کردن یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز