لغت نامه دهخدا
داد و بیداد. [ دُ ] ( ترکیب عطفی،اِ مرکب ) رجوع به داد و رجوع به بیداد شود. || عدل و جور. انصاف و ظلم. || داد و فریاد در تداول عوام، هیاهو. جار و جنجال بپا کردن.
داد و بیداد. [ دُ ] ( ترکیب عطفی،اِ مرکب ) رجوع به داد و رجوع به بیداد شود. || عدل و جور. انصاف و ظلم. || داد و فریاد در تداول عوام، هیاهو. جار و جنجال بپا کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تخت سلطان چه تو بسی دیدهست داد و بیداد هرکس اشنیدهست
💡 ز تو فریاد فلک داد و بیداد فلک زدی آتش به جهان خانهات آباد فلک
💡 وطن حاصل عمر من باد داد وطن یادم «ای داد و بیداد داد»
💡 ز تو فریاد فلک داد و بیداد فلک زدم آتش به جهان خانهات آباد فلک
💡 کردم برِ نامحرم اگر داد از تو داد از تو بتا و داد و بیداد از تو
💡 از تو فریاد فلک داد و بیداد فلک زدی آتش به جهان خانهات آباد فلک