دمم

لغت نامه دهخدا

دمم. [ دِ م َ ] ( ع اِ ) چیزی که بدان دیگ شکسته بسته شود. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). چیزهایی از قبیل خون یا سرشیر که بسبب آنها خلل و فرج دیگ سنگی بسته شود. ( از اقرب الموارد ). || خون. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || ج ِ دمة. به معنی پشکلهای شتر و گوسپند. ( از ناظم الاطباء ). و رجوع به دمة شد.
دمم. [ دُ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ دُمَّة. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). رجوع به دُمّة شود.

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱۰(بار)

جمله سازی با دمم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود وصلش به بهای جان به دست آمده بود

💡 نیست زان شوخ، همه از دل پر خون من است هر دمم این همه خونابه که بر رو آید

💡 گفتم که دمم چند دهی گفت چه دم گفتم گه غمت چند خورم گفت چه غم

💡 تا به کی این در زنم در باز کن با وصالت یک دمم دمساز کن

💡 زهدفروش خودنما ترک ریا نمی‌کند هرچه فسون به او دمم هرچه فسانه خوانمش

💡 چه دم زنم چو رسم با تو آن دمم باشد مجال آنکه کنم بر تو عرض صورت حال