خپه

لغت نامه دهخدا

خپه. [ خ َ پ َ / پ ِ ] ( ص، اِ ) خپک. ( از جهانگیری ). فشردن گلو. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ):
چو این پیل شد خسته در دام او
سواران خپه در خم خام او.حکیم اسدی ( از فرهنگ جهانگیری ).دهر گردنده بدین پیسه رسن پورا
خپه خواهدت همی کرد خبرداری.ناصرخسرو.خپه گشتم دهن و حلق فزونست چو نای
وز سر ناله سما نیز چو نایید همه.خاقانی.به آب اندر خپه گشتن چو ماهی.نظامی ( از فرهنگ جهانگیری ).|| نوعی بیماری است و عربان آنرا خُناق میگویند. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ عمید

= خبک

فرهنگ فارسی

خفه
۱ - ( صفت ) آنکه دچار خفگی شده گلو فشرده ۲ ٠ - ( اسم ) فشردگی گلو.

جمله سازی با خپه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دهر گردنده بدین پیسه رسن، پورا، خپه خواهدت همی کرد، خبر داری!

💡 بر دست خاکیان خپه گشت آن فرشته خلق ای کاینات واحزنا از جفای خاک

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
بنده پروری یعنی چه؟
بنده پروری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز