لغت نامه دهخدا
خلوت گزین. [ خ َل ْ وَ گ ُ ] ( نف مرکب ) خلوت نشین. منزوی. آنکه خلوت اختیار کند. ( یادداشت بخط مؤلف ). گوشه نشین. مجرد. ( ناظم الاطباء ).
خلوت گزین. [ خ َل ْ وَ گ ُ ] ( نف مرکب ) خلوت نشین. منزوی. آنکه خلوت اختیار کند. ( یادداشت بخط مؤلف ). گوشه نشین. مجرد. ( ناظم الاطباء ).
= خلوت نشین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در میان انجمن خلوت گزین روشناییها ز تاریکی بین
💡 گر ذرهها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را
💡 مهر رخت خلوت گزین آنجا که بنایی جبین پیدا که خورشید از زمین آنجا که بگذاری قدم
💡 روزها خدمت کنی در بارگاه ناکسان یک شبی خلوت گزین یک دم برین درگه بنال
💡 پر نتانی کند رو خلوت گزین تا نگردی جمله خرج آن و این
💡 نه شاید در چنین فصلی حزین بود چو من تنها نشین، خلوت گزین بود