لغت نامه دهخدا
دونه. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) سبدی که از برگ سازند. || مرغ در دام افتاده. || دونه یا دونه ترکی، قسمی از انیسون. ( از ناظم الاطباء ).
دونه. [ ] ( هندی، اِ ) اسم هندی مرزنجوش است. ( تحفه حکیم مؤمن ).
دونه. [ ن َ ] ( اِخ ) دهی است به همدان و گاهی در نسبت به وی قاف زیاد کنند؛ از آن ده است عمرد ونقی بن مرداس. ( منتهی الارب ).
دونه. [ ن َ ] ( اِخ ) دهی است به نهاوند. ( منتهی الارب ).