دام عنکبوت

لغت نامه دهخدا

دام عنکبوت. [ م ِ ع َ ک َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) ابرکاکیا.تنیده عنکبوت. تسته جولاه. ( آنندراج ):
در هر سری از هوای دل شور کسی است
هر کس بدر کسی پی ملتسمی است
بی روی تو مردمان چشمم در چشم
گویی در دام عنکبوتی مگسی است. واله هروی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

ابرکاکیا

جمله سازی با دام عنکبوت

💡 پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت زور فلک به مردم بی دست وپارسد

💡 جان گشته به قید تن گرفتار، حزین سیمرغ به دام عنکبوت است اسیر

💡 ز دام عنکبوت سبحه و سجاده دل برکن بیا صید بط میکن که نخجیر خرابات است

💡 پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت شهباز صید رشته آمال چون شود

💡 در دام عنکبوت کی افتد ذباب عین؟ گر عدل او نظر کند اندر دیار چشم