لغت نامه دهخدا
خوشگو. [ خوَش ْ / خُش ْ] ( نف مرکب ) خوش سخن. خوش گفتار. خوشگوی:
کز او خوشگوتری در لحن و آواز
ندید این چنگ پشت ارغنون ساز.نظامی.بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
بشعر فارسی صوت عراقی.حافظ.
خوشگو. [ خوَش ْ / خُش ْ] ( نف مرکب ) خوش سخن. خوش گفتار. خوشگوی:
کز او خوشگوتری در لحن و آواز
ندید این چنگ پشت ارغنون ساز.نظامی.بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
بشعر فارسی صوت عراقی.حافظ.
۱. = خوش زبان
۲. = خوش آواز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کدام بلبل خوش گو چو من بود در باغ کدام گل چو رخ دوست در گلستانست
💡 ربودی دل به دستان از بر ما درآمد بلبل خوش گو به آواز
💡 زحمت سلطان مده بسیار و بگذار ای رقیب! تا ندیم مجلس گل بلبل خوش گو بود
💡 بگوی مطرب خوش گو بیار ساقی می که ترک زهد بگفتم چو مردم اوباش
💡 بلبل طبع لطیفش چو به آواز آید در چمن بلبل خوش گو چه بود دستان چیست