لغت نامه دهخدا
خافه. [ خاف ْ ف َ ] ( ع اِ ) وعاء حب؛ پوستی که دانه گندم و جو و امثال آن دروی است. || جبه چرمین عسل چینان. || خریطهائی که در آن عسل نهند. || سفره برداشته سرهاکه بخریطه ماند و در آن عسل چینند. ( منتهی الارب ).
خافه. [ خاف ْ ف َ ] ( ع اِ ) وعاء حب؛ پوستی که دانه گندم و جو و امثال آن دروی است. || جبه چرمین عسل چینان. || خریطهائی که در آن عسل نهند. || سفره برداشته سرهاکه بخریطه ماند و در آن عسل چینند. ( منتهی الارب ).
وعائ حب پوستی که دانه گندم و جو و امثال آن درویست.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خسرو ز طعن ترسی، اینجاست بازی جان بالحیف لحقه من خافه ملامه