لغت نامه دهخدا
صاحب فن. [ ح ِ ف َن ن / ف َ ] ( ص مرکب ) ذی فن. مخصص. متخصص:
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو
بقول حافظ و فتوای پیر صاحب فن.حافظ.
صاحب فن. [ ح ِ ف َن ن / ف َ ] ( ص مرکب ) ذی فن. مخصص. متخصص:
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو
بقول حافظ و فتوای پیر صاحب فن.حافظ.
دی فن
💡 چشم مجنون چشم لیلی را سخنگو می کند عشق چون پر کار افتد حسن صاحب فن شود
💡 مکن صائب پریشان همت خود را به هر کاری که صاحب فن نگردد هر که خواهد ذوفنون گردد
💡 نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی پیش صاحب فن نباشد فن به از افتادگی
💡 ای آنکه در مدارج دانش فزودهای در هر فنی به صاحب فن صدهزار باب
💡 قاعده عشق ز جامی طلب زانکه درین مسئله صاحب فن است