لغت نامه دهخدا
صاحب شکوه. [ ح ِ ش ُ ] ( ص مرکب ) باجلالت:
یکی سلطنت ران صاحب شکوه
فرو خواست رفت آفتابش به کوه.سعدی.
صاحب شکوه. [ ح ِ ش ُ ] ( ص مرکب ) باجلالت:
یکی سلطنت ران صاحب شکوه
فرو خواست رفت آفتابش به کوه.سعدی.
با جلالت
💡 یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به کوه
💡 عشق سازد در نظرها حسن را صاحب شکوه ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را