حجیب

لغت نامه دهخدا

حجیب. [ ح ِ ] ( ع اِ ) پرده. از حجاب ساخته شده است. ( از ناظم الاطباء ). مماله حجاب:
بحجاب اندرون شود خورشید
گر تو گیری از آن دو لاله حجیب
آن زنخدان به سیب ماند راست
اگر از مشک خال دارد سیب.رودکی.تا چشم نظاره زو خبر ندهد
هم نور جمال او حجیبش بین.خاقانی.من ترا بیدار کردم از نهیب
تا نسوزد آنچنان آهی حجیب.مولوی.بانگ حق اندر حجیب و بی حجیب
آن دهد که داد مریم را ز جیب.مولوی.آنکه در عقل و گمان هستش حجیب
گاه پوشیده ست و گه بدریده جیب.مولوی.همچنین می بود تا کشف حجیب
تا بیابد آن گهر را او ز جیب.مولوی.چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم
کاندر میان جانی و از دیده در حجیب.سعدی.از عجایبهای عالم سی و دو چیز عجیب
جمعمی بینم عیان در روی او من بی حجیب.سعدی.
حجیب. [ ح َ ] ( اِخ ) نام موضعی است در شعر افوه أودی:
فلما أن رأونا فی وغاها
کآساد الغریفة و الحجیب. ( معجم البلدان ).

فرهنگ عمید

پرده: چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم / کاندر میان جانی و از دیده در حجیب (سعدی۲: ۳۲۰ ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) حجاب
نام موضعی است در شعر افوه اودی

جمله سازی با حجیب

💡 دیگران را گر ام و اب شد حجیب او ز ما یابید گوهرها به جیب

💡 کفر ازو در نهیب ظلم ازودر حجیب آفت ازو در گریز فتنه ازو درنهان

💡 بیرون میا ز پرده که ما را شکیب نیست اینک بلند گفتمت، از کس حجیب نیست

💡 تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد

💡 به جایی که شاه از تو دارد حجیب مرو تا توانی بترس از نهیب

💡 شاهد گل بود متواری دو روزی از حجیب باز بهره چهره‌آرایی عیان شد از حجاب

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز