لغت نامه دهخدا
تردماغ. [ ت َ دَ ] ( ص مرکب ) سرخوش و نیم مست. ( غیاث اللغات ). تازه دماغ. ( آنندراج ). خوش. خوشحال. خوشدل. شنگول. پر از نشاط و خرمی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).رجوع به تردماغی و تردماغ شدن و تردماغ کردن شود.
تردماغ. [ ت َ دَ ] ( ص مرکب ) سرخوش و نیم مست. ( غیاث اللغات ). تازه دماغ. ( آنندراج ). خوش. خوشحال. خوشدل. شنگول. پر از نشاط و خرمی. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).رجوع به تردماغی و تردماغ شدن و تردماغ کردن شود.
( ~. دِ ) (ص مر. ) بانشاط، سرزنده.
بانشاط، سرحال.
سر خوش و نیم مست. تازه دماغ. خوش خوشحال خوشدل شنگول پر از نشاط و خرمی.
سرخوش و نیم مست. تازه دماغ. خوش. خوشحال. خوشدل. شنگول. پر از نشاط و خرمی. بانشاط، سرزنده. در سراج نوشته که مستی چند مرتبه دارد، اول سرخوش، بعد از آن تردماغ، بعد از آن سیهمست، بعد از آن خراب (غیاث اللغات)
با نشاط، سرزنده.
💡 به تردماغی زهاد و خندهٔ لب گور به شب نشینی بی باده و چراغ مزار
💡 زان باده ای که ریگ روان تردماغ ازوست یک قطره درپیاله این بیدماغ ریز
💡 گرچه می سازم جهانی را زصهبا تردماغ هر کجا سنگی است در کار سبویم می کنند
💡 تردماغی ز گل کوزه چه سان خواهم یافت که ز خشکی نکند نشو و نما در کشمیر
💡 بر که بندم تهمت دانش که جمعی بیخرد تردماغیهای مجنون اعتبارم کردهاند
💡 سر هر مو چراغان خیالم تردماغی بین نیم پروانه اما از شراب سوختن مستم