حجت یکی از اصطلاحات رایج در علم حدیث است که به عنوان یک لفظ مدح برای راویان به کار میرود. اصطلاح حجة در کتب علوم حدیث به معنای این است که حدیث شخصی که به این صفت توصیف شده، قابل استناد و احتجاج است، هرچند که قابلیت احتجاج یک حدیث ممکن است مستقل از حجت بودن خود راوی باشد. این واژه به معنای عام خود شامل احادیث صحیح، حسن، موثق و حتی ضعیف میشود، زیرا در مورد هر یک از احادیث غیر صحیح، به دلیل وجود قرائن، احتمال احتجاج و استدلال وجود دارد. با این حال، در عرف خاص علم رجال، واژه حجت به معنای ثقه بودن است و به عدالت، ضابط بودن و امامی بودن نیز اشاره دارد.
حجت
لغت نامه دهخدا
حجت. [ ح ُج ْ ج َ ] ( ع اِ ) نمودار. دلیل. بینة. برهان. سلطان. امثولة. ثبت. آوند. ( ؟ ) آنچه بدان دعوی ثابت شود. مادل به علی صحة الدعوی. و قیل الحجة و الدلیل واحد. ( تعریفات جرجانی ص 56 ). تهانوی گوید: بالضم، مرادف للدلیل. کما فی شرح الطوالع، والحجة الالزامیة هی المرکبة من المقدمات المسلمة عند الخصم، المقصود منهاالزام الخصم و اسکاته. و هی شائعة فی الکتب. القول بعدم افادتها الالزام لعدم صدقها فی نفس الامر قول بلادلیل لایعبأبه. کذا ذکر المولوی عبدالحکیم فی حاشیة الخیالی. ( کشاف اصطلاحات الفنون ). ج، حجج
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. سند، مدرک.
* حجت بارد: [مجاز] حجت سست و ضعیف.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - دلیل برهان. ۲ - معلوم تصدیقی که موصل بمجهول تصدیقی باشد مانند: عالم متغیر است. و هر متغیر حادث است - که موصل اند به: پس عالم حادث است. حجت خود بر سه قسم است: قیاس استقرائ تمثیل. یا حجت اقناعی. حجتی است که مفید گمان باشد نه یقین و مقصود از آن گمان بمقصود باشد مانند متواترات و غیره که قیاس خطابی است. یا حجت الزامی. مرکب از مقدمات مسلم. نزد خصم است که مقصود از آن اسکات و الزام خصم باشد ( از کشاف ۲۴۸ فرع. سجد. ) یا حجت قطعی. حجتی است که مفید یقین باشد و مقصود از اقام. آن رسیدن بنتیج. قطعی باشد ۳ - سبب موجب. ۴ - حکم امر. ۵ - فتوای قاضی قضا. ۶ - رهبر پیشوا رهنمون. یا حجت حق بر خلق. انسان کامل. تر از امام و بالاتر ۷ - یکی از مراتب روحانیت اسماعیلیه پایین از داعی. ۸ - سند مدرک. جمع: حجج. یا اتمام حجت. ۱ - تمام کردن بینه و دلیل. ۲ - اولتیماتوم یا الزام حجت. تمام کردن بینه و دلیل.
لقب امام دوازدهم
فرهنگ اسم ها
معنی: دلیل، فتوا، پیشوا، آنچه با آن بتوان ادعایی را ثابت کرد، برهان، رهبر
دانشنامه آزاد فارسی
ویکی واژه
دلیل، برهان.
سبب، موجب.
یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان.