به معنای ادراک و دریافت بو از طریق حس بویایی است و در کاربرد رایج زبان فارسی به عمل بو کردنِ چیزی یا استشمام بوی یک شیء، ماده یا فضا اطلاق میشود. در این فرایند، انسان یا موجود زنده با استفاده از حس بویایی خود، رایحهها و بوهای گوناگون را تشخیص داده و آنها را درک میکند. در متون لغوی، از جمله در برخی فرهنگهای معتبر فارسی، بوییدن بهصورت «بو کردنِ شخص چیزی را» نیز تعریف شده است.
در منابع واژهنامهای مانند فرهنگهای کلاسیک و معاصر فارسی، بوییدن با مفاهیمی همچون استشمام کردن و بو کردن هممعنا دانسته شده است. این واژه در زبان فارسی کاربردهای متنوعی دارد و میتواند هم بهصورت مستقیم برای توصیف عمل حس کردن بو به کار رود و هم در کاربردهای ادبی و مجازی، برای اشاره به دریافت نشانهها یا حدس زدن برخی امور استفاده شود. به همین دلیل، بوییدن در متون ادبی، علمی و گفتاری جایگاه قابل توجهی دارد.
از دیدگاه زبانشناختی، «بوییدن» مصدر فعلی است که از ریشهٔ «بو» ساخته شده و در ساختارهای مختلف فعلی به کار میرود؛ مانند: بویید، بوییدم، میبویَد و بوییده است. این واژه در فارسی معیار با رعایت نیمفاصله در ساختهای فعلی مرکب و پیوستگی درست اجزای جمله نوشته میشود و در نگارش رسمی، به معنای ادراک بو از راه حس بویایی یا انجام عمل بو کردن بهکار میرود.
بوییدن. [ دَ ] ( مص ) بوکردن شخص چیزی را. ( آنندراج ). استشمام کردن. بوی کردن. ( فرهنگ فارسی معین ):
بجای مشک نبویند هیچ کس سرگین
بجای باز ندارند هیچ کس ورکاک.ابوالعباس.جهان را بکوشش چه جویی همی
گل زهر خیره چه بویی همی.فردوسی.بدان بازجستن همی چاره جست
ببویید دست سیاوش نخست.فردوسی.ببوییدم او راوزآن بوی او
برآمد ز هر موی من عبهری.منوچهری.جامه ای بفکن و برگرد به پیرامن جوی
هر کجا تازه گلی یابی از مهر ببوی.منوچهری.تا همی خوانی تو اشعارش همی خایی شکر
تا همی گویی تو اشعارش همی بویی سمن.منوچهری.چون نپوشی چه خز و چه مهتاب
چون نبویی چه نرگس و چه پیاز.ناصرخسرو.آن ماهی را که یونس پیغمبر در شکم او بود، میبوییدند. ( قصص الانبیاء ص 135 ).
هرکه نشنیده است روزی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک ما ببوی.سعدی.کدامین لاله را بویم که مغزم عنبرآگین شد
چه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار می بینم.سعدی.حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم.حافظ.زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر.حافظ. || بوی دادن غیرمعروف. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). بوی آمدن. بو دادن. پراکندن رایحه:
همی از لبت شیر بوید هنوز
که زد بر کمان تو از جنگ توز.فردوسی.جهان خرم و آب چون انگبین
همی مشک بویید خاک زمین.فردوسی.همه رنگ شرم آید از گردنت
همه مشک بوید ز پیراهنت.فردوسی.بخندد همی باغ چون روی دلبر
ببوید همی خاک چون مشک اذفر.فرخی.مردمی آزادمردی زو همی بوید بطبع
همچنان کز کلبه عطار بوید مشک و بان.فرخی.مشک آن است که ببوید، نه آنکه عطار بگوید. ( گلستان ).
نیاساید مشام از طبله عود
بر آتش نه، که چون عنبر ببوید.سعدی.
(دَ ) (مص م. ) ۱ - بو کردن، استشمام کردن. ۲ - بو دادن.
بوی چیزی را به قوۀ بویایی دریافتن، بو کردن، بو کشیدن.
بوکردن، بوکشیدن، بوی چیزی رابقوه بویایی گرفتن
( بویید بوید خواهد بویید ببوی بوینده بوییده ) ۱ - استشمام کردن بوی کردن. ۲ - بو دادن.
بو کردن، استشمام کردن.
بو دادن.