لغت نامه دهخدا
بوالهوسی. [ بُل ْ هََ وَ ] ( حامص مرکب ) پرهوسی. هوسکاری. گذراندن وقت به آرزو و هوس بسیار. ( فرهنگ فارسی معین ):
عمر بگذشته به بی حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام میم ده که به پیری برسی.حافظ.
بوالهوسی. [ بُل ْ هََ وَ ] ( حامص مرکب ) پرهوسی. هوسکاری. گذراندن وقت به آرزو و هوس بسیار. ( فرهنگ فارسی معین ):
عمر بگذشته به بی حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام میم ده که به پیری برسی.حافظ.
پر هوس هوسکاری گذراندن وقت به آرزو و هوس بسیار ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هرچه جز شستن دست هوس از حاصل خویش باشد اینجا همه بی حاصلی و بوالهوسی
💡 بوالهوسی عشق باز، نیست به از عند لیب هم نفسی به نشین، نیست به از بوستان
💡 بی یاد خدا ذی نفسی نیست که نیست بی نشئهٔ او بوالهوسی نیست که نیست
💡 خوشم که در دل من عشق مدعا نگذاشت مرا به بوالهوسیهای خویش وانگذاشت
💡 عذر میخواهمت ز بوالهوسی داری ای عشق گر تو معذورم
💡 این همه بردن و آوردن چیست تو چو آن کوزه گرِ بوالهوسی