تارک، که برای نامگذاری پسران به کار میرود، در زبان فارسی دارای معانی ریشهدار و کهنی است. تلفظ این نام به صورت تارَک (tārak) است و در اصل به بخش بالایی و میانی سر انسان، یعنی همان قسمت فرق سر، اشاره دارد. این نام از نظر معنایی، بیانگر نقطه اوج و بلندی است و در زبان فارسی، به طور مجازی، میتواند به معنای اوج، قسمت بالا و میانیِ سر یا راس نیز به کار رود. این مفهوم از بلندی و مرکزیت، بار معنایی مثبتی را به نام میبخشد.
فراتر از معنای تحتاللفظی، این واژه در ادبیات و زبان فارسی، گاهی به صورت مجازی و استعاری به کار گرفته میشود. این کاربرد مجازی، بر مفهوم اوج یا نقطه اوج تأکید دارد. به عنوان مثال، در برخی متون، میتواند به معنای رسیدن به بالاترین نقطه یا قله موفقیت به کار رود. این نام، با داشتن چنین بار معنایی، میتواند بیانگر آرزوی والدین برای رسیدن فرزندشان به جایگاه رفیع و اوج موفقیت در زندگی باشد.
تارک. [ رَ ] ( اِ ) کله سر. ( فرهنگ جهانگیری ) ( برهان ). فرق سر. ( برهان ) ( فرهنگ نظام ) ( غیاث اللغات ). میان سر آدمی. ( برهان ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ). میانه سر که مفرق است. ( شرفنامه منیری ). تصغیر تار است که بمعنی میان سر است. ( غیاث اللغات ). تار. ( برهان ) ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ). ترنگ. چکاد. کاج. هپاک. تویل. سکاد. چکاه. چکاده. سبکاد. سیکاد. فرق: مفرق؛ تار سر که فرق جای موی سر است. ( منتهی الارب ). علاوه؛ تارک و سر مردم مادام که بر گردن باشد. ( منتهی الارب ):
که باز شانه کند همچو باد سنبل را
به نیش و چنگل خونریز تارک عصفور.( منسوب به رودکی ).اگر تاج از آن تارک بی بها
شود دور یابد جهان زو رها.فردوسی.اگر همنبردش بود ژنده پیل
برافشان تو بر تارک پیل نیل.فردوسی.بیاورد گلشهر دخترْش را
نهاد از بر تارک افسرْش را.فردوسی.بدو گفت سودابه کای شهریار
تو آتش براین تارک من مبار.فردوسی.بدو گفت کار من اندرگذشت
هم از تارکم آب برتر گذشت.فردوسی.چو داراب بر تخت زرین نشست
همای آمد و تاج زرین بدست
ببوسید و بر تارک او نهاد
جهان را بدیهیم او مژده داد.فردوسی.بدین خواری و زاری و گرم و درد
پراکنده بر تارکش خاک و گرد.فردوسی.بدو داد هوش و دل و جان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک.فردوسی.بر او کرد جوشن همه چاک چاک
پس آنگاه بر تارکش ریخت خاک.فردوسی.بدو گفت کسری چه روشنتر است
که بر تارک هر کسی افسر است.فردوسی.براند اسب و گفت آنچه از خوب و زشت
جهاندار بر تارک ما نوشت
بباشد نگردد به اندیشه باز
مبادا که آید بدشمن نیاز.فردوسی.بکافور تن را توانگر کنید
ز مشک ازبر تارک افسر کنید.فردوسی.به یالش همی اندرآویختند
همی خاک بر تارکش ریختند.فردوسی.چو دانی که ایدر نمانی دراز
به تارک چرا برنهی تاج آز؟فردوسی.خدنگی که پیکانْش بد بیدبرگ
فرودوخت بر تارک ترک ترگ.فردوسی ( شاهنامه ج 2 بیت 394 چ دبیرسیاقی ).
(رَ ) (اِمصغ. ) ۱ - فرق سر، میان سر آدمی. ۲ - کلاهخود.
(رِ ) [ ع. ] (اِفا. )رهاکننده، ترک کننده.، ~ دنیا آن که از دنیا روی برگرداند، زاهد، پارسا.، ~ صلاة آن که نماز نگزارد.
۱. فرق سر، میان سر: چو دانی که ایدر نمانی دراز / به تارک چرا برنهی تاج آز (فردوسی: ۲/۴۱۹ )، دیده بر تارک سنان دیدن / خوش تر از روی دشمنان دیدن (سعدی: ۱۴۱ ).
۲. [مجاز] اوج.
ترک کننده، رهاکننده.
* تارک دنیا: کسی که دنیا را ترک کند و گوشه نشین شود، زاهد، پارسا.
* تارک صلات: ‹تارک الصلوة› کسی که نماز را ترک کند، آن که نماز نگزارد.
سر، فرق سر، میان سر، تاروتاره گویند، کلاهخود، ترک کننده، رهاکننده
( اسم ) ترک کننده رها کننده دست بدارنده. یا تارک ادب. بی ادب گستاخ. یا تارک دنیا. آنکه از دنیا اعراض کند زاهد پارسا. یا تارک صلاه ( صلوه ). آنکه نماز نگزارد.
اسم: تارک (پسر) (فارسی) (تلفظ: tārak) (فارسی: تارک) (انگلیسی: tarak)
معنی: فرق سر، میان سر، ( مجاز ) اوج، قسمت بالا و میانیِ سر
تارک (کالبدشناسی). تارک یا تاج ( به انگلیسی: Crown )، بخش بالایی سر در پشت راس است. کالبدشناسی تارک در میان جانداران مختلف متفاوت است. تارک انسان از سه لایه پوست سر در بالای جمجمه ساخته شده است. تارک همچنین طیف وسیعی از ساختارهای استخوانی را می پوشاند و شامل رگ های خونی و شاخه های عصبی سه قلو است.
[ویکی الکتاب] معنی تَارِکٌ: ترک کننده
ریشه کلمه:
ترک (۴۳ بار)